09/01/2026
روزی که با تمام خشم و نفرت برای آخرین بار ترک میکردم عزیز تر از جان وطنم رو ،
نمیدونستم که این آخرین بار نیست،
نمیدونستم چندبار دیگه قرار بی وطن و بی عزیز بشم
نمی دونستم اصن چندبار دیگه میتونم بشکنم و هنوز نمرده باشم ،
نمی دونستم بهای رویاهام میتونه چقدر زیاد باشه ،
نمیدونم که پشیمونم یا نه
ولی میدونم از امروز به بعد بهای هیچ آرزوییم عزیزان زندگیم نمیخوام باشه،
یادمه اولین باری که رفیقای دبستانم و تو فیسبوک پیدا کردم، اصلا به اینجاش فکر نکرده بودم، که یه روزی ماها همه کس مونو تو تاریکی همون بهشت گم میکنیم،
نمیدونستم تمنای زمان برای چند لحظه صمیمانه تو چشمای دوستام نگاه کردن میتونه چقدر حسرت بار بشه،
خوابشم نمیدیدم که بی کسی در انتهای مسیر این طور دیوانه وار مارو در آغوشمیگیره
و اما تنهایی
و اما تنهایی ،
پدیده ای که عطر مادرم وقت اولین حضور رو به یادم اورد ،
دالون سیاه و ترسناکی که خود ا رو درونش از زیر انبوه سوال های ۸ سالگی بلاخره پیداش کردم
هیچوقت فکر نمیکردم خوشبختی در عمق سیاهترین و غمبارترین روزهای زندگیم و لا به لایبغضها و گریه های بی پایان هر روزه قایم شده باشه
بخشیاز خوب ترین لحظات زندگیم
به امید تکرار ❤️