01/02/2026
سکوتِ اتاقم، از سکوتِ درونم پرطنینتر است.
مینویسم و انگار حرفی برای گفتن نیست،
غریبهام با خودم،
با آینهای که تصویری آشنا نشان نمیدهد.
فقط سایۀ خستگی است که روی دیوارهای روزهایم میخزد.
آینده، تاریکترین کوچهای است که تا به حال ندیدهام.
قدم میگذارم و صدای پاهایم گم میشود در هیاهوی هیچ.
ترس، همسفر همیشگی لحظههای تنها شده است؛
ترس از فردایی که شکلش را نمیشناسم،
ترس از زمینی که زیر پاهایم لرزان است.
زندگی گاهی مثل کولهباری میماند
که سنگینیاش ستون فقرات روحم را خم کرده است.
نفس میکشم، اما هوایی در کار نیست.
به دنبال "حال خوب" میگردم،
انگار قرار بوده نقشهای داشته باشم برای جایی که هرگز نرفتهام.
و من، بیگانهام با جغرافیای شادی.
امید؟ کلمهای است که تعریفش را فراموش کردهام.
تلاش میکنم به یاد بیاورم
که رنگش چگونه بود،
بویش شبیه چه چیز بود،
اما حافظه فقط مهست و فاصله.
میدانم که این هم میگذرد،
اما وقتی در میانِ "الآن" گیر کردهای،
"گذشتن" طولانیترین مسیر عالم است.
تنها نیستی.
من هم اینجا هستم، در این سکوت،
در این ترس،
در این خستگیِ بیپایان.
شاید همین با هم بودن،
نخستین قدمِ روشنایی باشد.