31/12/2025
این همه رنج کشیدیم و نمیدانستیم
که بلاهای وصال تو، کم از هجران نیست...
«ابتهاج»
سالهاست خیالی خاموش اما پابرجا در حریم خلوت ذهنم خانه کرده؛ شبیه شمعی نیمسوخته، اما جاودانه، آرام و پیوسته میسوزد.
نه در غبار فراموشی گم شد، نه در سنگینی تردید خاموش؛ در سکوت شبها قد کشید، بیآنکه دیده شود، اما من در هر تلخیِ شکست، با چشم دل دیدمش، در هیاهوی خاموشیها، صدایش را شنیدم؛ نرم، نجیب، ماندگار...
هرگاه جهان بر من تنگ آمد و صداها درونم خاموش شدند، او نوری بود که از درون میتابید، نه از بیرون.
بینیاز از تأیید، بیواهمه از خاموشی.
و اگرچه گاهی در شلوغی زندگی گم میشد،
اما برای من، رسالت بود؛ عهدی پنهان میان من و رؤیایی که هنوز نیامده،
اما در جانم ریشه دارد.
من با تمام شکستها و زخمها، هنوز به پای این خیال ایستادهام، چون ایمان دارم، رؤیایی که از دل برخیزد،
بینیاز از اجازهی جهان، راه خود را خواهد گشود...
برای من، شب پایان سال میلادی، نه فقط یک شب، که آمیختهای از خوبترین و تلخترین احساسهاست.
آرزو دارم سالی روشن، آرام و پر از مهر برای همهی انسانهای این کره خاکی و بهویژه برای هموطنان رنجدیدهام آغاز شود.
من باور دارم که تمام کائنات ملک خداوند است و روزهایی را که بشر نام نهاده، میتوان به فال نیک گرفت،
و آن را بهانهای کرد برای نیایش، برای گفتوگوی دوباره با معشوق ازلیما...
با احترام و امید
دارابی