محــــمد جــــوادی

محــــمد جــــوادی زندگی صحنه ای یکتای هنر مندی ماست
هرکسی نغمه ای خویش خواند از صحنه رود
صحنه داییم پا بر جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند بیاد.

نمی خواهم بمیرم!
نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟
کجا باید صدا سر داد
در زیر کدامین آسمان
روی کدامین کوه؟
که در ذرات هستی ره برد توفان این اندوه
که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!
کجا باید صدا سر داد؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمین کر، آسمان کور است
نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟
اگر زشت و اگر زیبا
اگر دون و اگر والا
من این دنیای فانی را
هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر می دارم
به

دوشم گر چه بار غم توان فرساست
وجودم گر چه گردآلود سختی هاست
نمی خواهم از این جا دست بر دارم!
تنم در تار و پود عشق انسان های خوب نازنین بسته است
دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق
با این مهر، با این ماه
با این خاک ، با این آب ...
پیوسته است
مراد از زنده ماندن امتداد خورد و خوابم نیست
توان دیدن دنیای ره گم کرده دررنج و عذابم نیست
هوای هم نشینی با گل و ساز و شرابم نیست

جهان بیمار و رنجور است
دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست
اگر دردی ز جانش بر ندارم ناجوانمردی است

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسان ها بیاموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم ، بیفروزم
خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم
چه فردائی ، چه دنیایی!
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...
نمی خواهم بمیرم ای خدا!
ای آسمان!
ای شب!
نمی خواهم
نمی خواهم
نمی خواهم
مگر زورست؟

16/04/2017

شاد كن جان من كه غمگين است. رحم كن بر دلم كه مسكين است. روز اول كـــه ديدمـــت گفتــم. آن‌كه روزم سيه كند، اين است

11/04/2017

روزی ما دوباره کبوترهایمان را
پرواز خواهیم داد
و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که نباشم شاملو

11/04/2017

کیستی
کیستی که من اینگونه به اعتماد

نام خود را

با تو می گویم

نان شادی ام را با تو قسمت می کنم

به کنارت می نشینم و

بر زانوی تو اینچنین به خواب می روم

کیستی که من این گونه به جد

در دیار رویاهای خویش با تو

درنگ می کنم!

احمد شاملو

31/10/2015

دلتنگ
پرسه می زنم...
در عریانی تنها بودن...
صبح، شب...
روز، ماه...
نگاه کن...
لحظه های درد، بی تابم کرده...
و خاطراتی که...
تار تار موهای سیاهم را...
در عطش نوازش دستانت، سپید می کند...
گوش کن...
به صدای قلب شکسته ام...
به اندازه ی پیشانی داغ شمعی که...
در سوگ پروانه...
ذره ذره آب می شود...
دلتنگم...دلتنگ...
گوش کن...
رُپ رُپ نبض بی قرار را...

08/08/2015

خدایا!
اینجا زندگی دشوار است، با فتوای دین، خون مردم بیگناه را چشیده، عقده های شانرا با کباب کردن اطفال شیر خوار خالی میکنند و با قتل عام انسان به استقبال حوریان بهشتی میروند.
شایعه کرده اند که ملای کور مرده است ولی دردناک اینجاست که رهروان ملا با نیکتائی انگلیسی و عینک های پاکستانی هر چند حجاب نصفه ونیمه شان جنایت را توجیه و برای ملا تعزیه داری میکنند.
چه بسا که آنرا عنعنه افغانی نیز میدانند
قربانیان این جا انسانهای مظلوم، فقیر و بیچاره است که از اول صبح تا شام برای پیدا کردن لقمه ای حلال،با لباسهای کهنه و شکمهای خالی جان میکنند تا زنان و فرزندان شان گرسنه نمانند و فرزندان شان بالبخند به مکتب بروند.
اما اول صبح مادران پیچه سفید و دختران نو عروس ضجه کنان از خواب بلند میشوند و فریاد میزنند که مردان و اطفال شان با انفجار و انتحار شبانه به خواب ابدی رفته اند.
اینجا بعضی بر بعضی دیگر مسلط شده اند، فریاد ها شنیده نمیشود، مردم در زمین و آسمان یاری کننده ندارند، کسی به داد کس نمیرسند.
جاده ها با خون رنگین شده، استخوانها در جویباره ها افتیده و توته های گوشت انسان بر درختان شهر آویزان، مردم وحشت زده، وضعیت جنگی حاکم همه جارا وحشت گرفته است.
خدایا خودت به حال این مردم عنایتی کن!

کشکی کافر بودی دشمن مو آلی.
08/08/2015

کشکی کافر بودی دشمن مو آلی.

08/07/2015

علی، حقیقتی بر گونه اساطیر
"... علی ، رب النوع انواع گوناگون عظمت ها، قداست ها ، زیبایی ها و احساس های مطلق است. ازآن گونه مطلق هایی که بشر همواره دغدغه دیدن و پرستیدنش را داشته ، وهرگز نبوده ، ومعتقد شده که ممکن نیست درکالبد یک انسان تحقق پیدا کند ، و ناچار ، می ساخته است.

علی در همان حد مطلقی که پرومته در اساطیر ، روح تشنه و محتاج انسان را از فداکاری اشباع می کرده ، و دموستنس از قدرت و صداقت و لطف سخن، و هرکول از قدرت و نیرومندی جسم ، و خدایان دیگر از نهایت رقت و محبت و لطافت روح ، همه را در یک رب النوع جمع می کند . علی ، نیازهای را که در طول تاریخ، انسان ها را به خلق نمونه های خیالی ، و به ساختن الهه ها و رب النوع های فرضی می کشانده ، در تاریخ امروز اشباع می کند.

و از همه شگفت همه فضایل مطلقی را که ما ناچار در اسطوره ها و رب النوع ، حتی فرضی ، قابل جمع نیست ، در یک اندام عینی جمع کرده است. جنگ هایش را ملاحضه می کنیم و او را مانند یک رب النوع اساطیری می یابیم که با خون ریزی و بی باکی و نیرومندی شدید در حد مطلق پیکار می کند. به طوری که نیاز انسان را به داشتن و بودن یک احساس قدرت مطلق بشری، سیراب میکند.

و در کوفه ،در برابر یک یتیم ، چنان ضعیف و چنان لرزان و چنان پریشان می شود که رفیق ترین احساس یک مادر را به صورت اساطیری نشان می دهد. و در مبارزه با دشمن چنان بی باکی و خشونت به خرج می دهد. که مظهر خشونت شمشیر است . و شمشیرش ( ذوالفقار) مظهر برندگی و خون ریزی و بی رحمی نسبت به دشمن در مبارزه است. و در داخل ، از این نرمتر، و از صمیمی تر ، و از این پرگذشت تر پیدا نمیشود.

در جای دیگر، علی وقتی می بیند اگر بخواهد به خاطر احقاق حقش شمشیر بکشد. مرکز خلافت و قدرت اسلامی متلاشی می شود. و وحدت مسلمین بر باد می رود ، ناگزیر صبر می کند ، یک ربع قرن صبر می کند و با شرایطی و در وضعی زندگی می کند که دست احساس پرومته ی به زنجیر کشیده را در انسان به وجود می آورد . اما علی، به خاطر انسان ، این زنجیر را خود بر اندامش می پیچد. یک ربع قرن خاموشی از طرف روحی که همواره بی قرار است و از ده سالگی وارد نهضت اسلام شده ، به تعبیر خودش صبری با طعم احساس انسانی است که "خار در چشم و استخوان در گلو" است..."

28/06/2015
مردم بامیان روی صحنه آمدند.
10/06/2015

مردم بامیان روی صحنه آمدند.

بامیان ومردم فرهنگ دوستش.
06/06/2015

بامیان ومردم فرهنگ دوستش.

03/06/2015

او خواهد آمد...!
عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهء باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است.

بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟

دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟

به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت.

نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت

به فدای نخ آن شال سیاهت

به فدای رخت ای ماه!

بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم توئی ،آجرک الله!عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی،

به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...

تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...

گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهء مکشوف لهوف است،

عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنه ی یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...»

خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...»

دلت تاب ندارد

به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی،

تو کجایی ... تو کجایی...

Address

Kabul

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when محــــمد جــــوادی posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Contact The Business

Send a message to محــــمد جــــوادی:

Share