22/06/2026
۶ـ نامه های پنهانی
پشت پرده زندگیهای خاموش
فصل دوم — زن دوم
بعضی رازها فریاد نمی زنند...
فقط سال ها در گوشه یک صندوق قدیمی می مانند،
زرد می شوند
فراموش می شوند
اما نمی میرند.
رابعه آن روز اصلاً دنبال راز نبود.
طوبا برای چند ساعت از خانه بیرون رفته بود
و از رابعه خواسته بود اتاقش را کمی مرتب کند.
همین.
یک خواهش ساده.
اما بعضی خواهش های ساده، آدم را تا قلب یک فاجعه می برند.
اتاق طوبا مثل همیشه بوی سکوت می داد.
همان بوی عجیبی که رابعه هنوز نتوانسته بود برایش اسمی پیدا کند.
نه بوی عطر بود
نه بوی کهنگی...
بوی سال هایی بود که داخل یک زن دفن شده باشند.
رابعه آرام بالش ها را مرتب کرد.
شیشه آب را عوض کرد.
پرده را کمی کنار زد تا نور بیشتری داخل اتاق بیاید.
اما وقتی خم شد تا زیر میز را پاک کند،
چشمش به گوشهای از فرش افتاد که کمی بالا آمده بود.
فرش را کنار زد.
زیر آن، در چوبی کوچکی دیده می شد.
قلبش آرام کوبید.
دستش را جلو برد و در را بالا کرد.
صندوقی قدیمی آنجا پنهان شده بود.
صندوقی کوچک، با قفل زنگ زده
و گوشه هایی که از سال ها رنگ باخته بودند.
رابعه چند ثانیه فقط نگاه کرد.
باید همان جا رهایش می کرد.
باید بلند می شد و از اتاق بیرون می رفت.
باید به خودش می گفت این راز به او مربوط نیست.
اما بعضی چیزها، آدم را صدا می زنند.
نه با صدا...
با درد.
قفل صندوق باز بود.
رابعه آهسته در آن را بلند کرد.
داخلش نه طلا بود
نه پول
نه سندی از دارایی های مرد خانه...
فقط چند پارچه کهنه، یک عکس قدیمی، و دستهای نامه که با نخ آبی بسته شده بودند.
نامه ها زرد شده بودند.
لبه های شان تا خورده بود.
بعضی جاها لکه اشک یا آب روی کاغذ مانده بود.
رابعه یکی از آنها را برداشت.
روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:
«به تو که هنوز هر شب از پشت همان پنجره منتظرت می مانم...»
نفس رابعه بند آمد.
دستش لرزید.
نامه را باز کرد.
خط طوبا بود.
همان خط آرام، همان حروفی که انگار با بغض نوشته شده باشند.
طوبا نوشته بود:
«نمی فهمم تو واقعاً رفتی یا از من گرفته شدی.
همه میگویند باید فراموشت کنم، اما آدم چطور نفس کشیدن خود ره فراموش کند؟
تو رفتی، اما مه هنوز هر شب با خیال برگشتنت می خوابم.
اگر یک روز برگردی
و مه دیگر اینجا نباشم،
بدان که مه تا آخرین روز،
فقط با نام تو زنده بودم...»
رابعه حس کرد چیزی در گلویش گیر کرده.
نامه را پایین آورد.
اما نتوانست خودش را نگه دارد.
نامه دوم را باز کرد.
بعد سومی.
بعد چهارمی.
همه خطاب به همان مرد بودند.
همان مرد گمشده.
همان کسی که سال ها پیش، چند روز مانده به عروسی طوبا، ناگهان ناپدید شده بود.
در یکی از نامه ها طوبا نوشته بود:
«امروز دوباره مجبور شدم کنار سفره مردی بنشینم که شوهرم است، اما هرچه بیشتر به او نگاه می کنم،
بیشتر می فهمم مه هیچ وقت از آن روز بیرون نیامدم.
آدم می تواند با یک نفر زندگی کند،
اما دلش را در قبر دیگری جا بگذارد...»
در نامه دیگر نوشته بود:
«همه فکر می کنند مه خاموش شدهام.
اما خاموشی همیشه به معنی فراموشی نیست.
گاهی زن ها حرف نمی زنند
چون اگر دهان باز کنند، تمام خانه فرو می ریزد...»
اشک در چشم های رابعه جمع شد.
او تا آن روز فکر میکرد طوبا فقط زنی غمگین است.
فقط زنی که یک عشق قدیمی را از دست داده.
اما حالا میفهمید قصه خیلی عمیق تر از اینهاست.
طوبا فقط تنها غمگین نبوده...
او هنوز عاشق بود.
هنوز بعد از این همه سال، بعد از این همه تحقیر، بعد از این همه زندگی اجباری، دلش را به مردی سپرده بود که شاید دیگر زنده هم نبود.
و بدتر از همه اینکه، هیچ کدام از این نامه ها هرگز فرستاده نشده بودند.
تمام این سالها، طوبا فقط نوشته بود...
فقط گریه کرده بود...
فقط کاغذ ها را پر کرده بود...
و بعد، همه را داخل یک صندوق تاریک پنهان کرده بود.
انگار می دانست عشقش جایی برای زنده ماندن ندارد
جز بین چند برگ زرد.
رابعه آخرین نامه را باز کرد.
این یکی کوتاه تر بود.
اما از همه دردناک تر.
فقط چند خط داشت:
«اگر روزی کسی این نامه ها ره پیدا کرد، بداند که مه بی وفا نبودم...
مه فقط زنی بودم که بین ترس و اجبار، زنده دفن شدم.
و اگر او برنگشت، شاید نه بخاطر بی عشقی...
بلکه بخاطر چیزی بود که هنوز جرئت نوشتنش ره هم ندارم...»
رابعه یخ زد.
چشم هایش روی همان جمله آخر ماند.
«چیزی که هنوز جرئت نوشتنش ره هم ندارم...»
یعنی چه؟
چه چیزی حتی در نامه هم قابل نوشتن نبود؟
چه رازی بین طوبا و آن مرد وجود داشت
که بعد از این همه سال، هنوز طوبا از نوشتنش می ترسید؟
رابعه آهسته نامه را پایین آورد.
همان لحظه صدای در اتاق آمد.
تق.
قلبش از جا کنده شد.
رنگ از صورتش پرید.
به سمت در برگشت.
طوبا پشت در ایستاده بود.
ساکت.
بی حرکت.
چشم هایش روی نامهای بود که در دست رابعه مانده بود.
نه فریاد زد.
نه جلو آمد.
فقط نگاه کرد.
اما آن نگاه، از هر فریادی ترسناک تر بود.
رابعه با صدای لرزان گفت:
ـ مه... مه قصد نداشتم...
طوبا آرام در را بست.
چند قدم جلو آمد.
اشک در چشم هایش جمع شده بود، اما صورتش از همیشه آرام تر بود.
بعد خیلی آهسته گفت:
ـ بالاخره پیدا شدند...
رابعه چیزی نگفت.
طوبا نزدیک صندوق نشست.
دستش را روی نامه ها کشید؛ مثل مادری که سال ها بعد به صورت فرزند گمشده اش دست بکشد.
بعد با صدایی که از ته یک قبر قدیمی بیرون میآمد، زمزمه کرد:
ـ ای نامه ها تنها جایی ان که مه هنوز خودِ واقعی مه استم...
رابعه بغض کرد.
اما جمله بعدی طوبا، تمام خون را در رگ هایش یخ کرد.
طوبا بدون اینکه به او نگاه کند، گفت:
ـ اگر میخواهی حقیقت ناپدید شدن او ره بفهمی...
باید اول بدانی
چه کسی این نامهها ره هرگز نگذاشت به دستش برسد.
رابعه خشکش زد.
یعنی کسی نامه ها را پنهان کرده بود؟
یعنی کسی سال ها اجازه نداده بود آن مرد حتی بداند طوبا هنوز منتظرش مانده؟
و فقط یک نفر در آن خانه قدرت چنین کاری را داشت...
مرد خانه.
ادامه دارد...
برای بخش های بعدی کلمه «ادامه» را کامنت کنید 👇
#رمان